طناب ماه
. . .
28/9 11شب ناگهان از تمام بهانه های آلوده ی شادی های وسوسه انگیز زندگیم بریدم. فهمیدم که همه اش غیر واقعی ست و طبیعت زندگی مرا نابود می کند. وقتی نصف شبانه روزت را گرفتار کودکت باشی و ناگهان بعد از مدتها کلنجار رفتن بالغت روشن شود و نه موقتی بلکه دردناک آگاهانه ، به اندازه ی تمام روز های تلف شده به فراموشی احساس افسردگی می کنی.چون بالغت حقیقت را به کودکت نشان داده و جلوی بازیش را گرفته. انگیزه ی یک لبخند کوچک هم در تو می میرد. زل می زنی. بعد یاد حقایقی می افتی که نه تنها از خودت بلکه از آدمهای سال ها قبل از تولدت فهمیده ای.و همینطور تاثیر نا عادلانه ی آن سال ها پیش بر زندگی تو.بغض می کنی . بعد عمیق نفس می کشی و به خودت یاد آوری می کنی که اینجا کلاس است. اتاق ، اتاقی که گفته بودی پناهت شده، دیگر تو را می ترساند.یاد آن حرف صادق هدایت در بوف کور می افتی که دیوار های اتاقش تاثیر زهر آلودی بر افکارش داشتند و افکارش را مسموم می کردند. و حس می کنی تمام پایه های روابط اجتماعیت غلط بنا شده. نمی توانی حرف بزنی. به خودت اجازه ی سرگرم شدن با افکارت را نمی دهی و با تمام وجود بالغت را روشن نگه می داری با خواندن کتاب وضعیت آخر. 29/9 12:45ظهر، سرویس یک چیزی ، یک انگیزه ای در من خاموش شده.انگیزه ای که وقتی صدای اشنایی می شنوم سرم را برگردانم.انگار آن لحظه پیام عکس العمل به آن صدا در مغزم ایجاد نمی شود. انگار به جز پلک هایم که گرم می شوند و می افتند و اعضای صورتم که اکثر اوقات بهشان آگاه نیستم(متوجه نمی شوم که دهانم باز مانده و با ابرو های بالا داده زل زده ام) مغزم هم یادش رفته در محیط بیرون است، با محیط هماهنگ نمی شود. کتاب می خوانم، سر و گردنم خسته می شود، سرم را به پنجره تکیه می دهم ، چشم هایم به خیابان است اما من نگاه نمی کنم.من نگاه نمی کنم برای دیدن، صرفا برای خود نگاه کردن. عکس العمل هایم کند شده اند یعنی . خوابم می آید. همان روز ساعت 1 ظهر ،دم در ، حین باز کردن بند های فراوان پوتین وارد خانه که شدم با یک ارتباط متقاطع روبه رو شدم با خانم س. ظاهرا ما از طرف بالغ هایمان با هم حرف می زدیم اما بعد فهمیدم که والدمن کودک او را هدف گرفته بود و والد او کودک من را.صحبت راجع به کرم سبز رنگ من بود که او پریروز موقع تمیز کردن اتاقم دور انداخته بود ولی هنوز تمام نشده بود.بهش گفتم که برای این برایم مهم بود که اینجا گیرش نمی آورم. می خواستم بالغانه بگویم اما چون عجله کردم والدم زودتر روشن شد و کودک او را تحریک کرد. پس والد او به حمایتش پراخت (بالبخند حق به جانب)با اصرار فراوان گفت که آن کرم تمام شده بود خودش دیده.حالا کودک من هم آزرده شده. والدم به کودکش:نه ، من شب قبل از آن استفاده کردم و تمام نشده بود.مهم نیست. ولی لطفا چیزی دور نندازید. اگر این مکالمه متقاطع نبود با اختلاف نظر قطع نمی شد. ساعت 2 ظهر ،خوابالوده در تخت گاهی احساس بودنم در جسمم برایم ملموس نیست.انگار که من چیزی زیر پوست خودم هستم.انگار دانه ی گیاهی هستم در مغز خودم. این احساس اغلب ، اوقات خستگی بر من ظاهر می شود. کف دست هایم را به گونه ها بعد روی چشم هایم می کشم.اما صورت و دست هایم سست و کرختند. و انگار آن لحظه که چشم هایم را زیر دست هایم می بندم وجود ندارد انگار چشم هایم از قبل بسته بوده اند. الآن برایم برگشتن به گذشته برای جبران شاید اما برای برگشتن به وضعیت حاکم در آن و بر من هیچ خوشایند نیست. ............................................................ اگر دقت کنی نازنین ،هیچ دلیل خارق العاده ای نیست در زندگیت.همه چی زنجیر وار روی داده. مثل موجی که از یک طرف حوض با شیطنت ماهی کوچکی آغاز می شود تا آن طرف می رود. آگاه باش که این آگاهی ِتو همان است که در نبودش امواج سرد و دردناک بر بدنت و احساست می گذرد. آگاه باش بالغ من که کودک من سخت پریشان است و نه حمایت والد را، که والد هم حمایت تو را نیاز دارد. 30/9 8:30 شب (در قالب بعد نوشتی ناگهانی) و حالم بهتر است.احساس افسردگی نمی کنم.اما در این مدت آن افسردگی واقعی که می گفتند و می شنیدم را حقیقتا برای چند روز تجربه کردم و فکر می کنم اگر نا خود آگاه سعی در بهتر کردن وضعم نمی کردم از آن حالت سیال گونه ی غلیظ که تمام دنیایم را گرفته بود و در من هم نفوذ کرده بود ، می مردم. همه چیز تحت تاثیر یک چیز.بغض.اشک.یک فکر مغشوش با آوار سنگینی از گذشته ای غیر قابل بخشش.تو .کینه . دیگران . گذر بی توجه . فراموشی شرم ناک . غریبه ها . نگاه ها . کلافگی . نا سزا ها . احساس خفقان آور عدم تنهایی . تمام رمان ها و شعر ها را انتقال دادم به کتابخانه ی پدر و مادرم. نمی خواهم وسط امتحان ها وسوسه شوم. هفته ی پیش هم نان سال های جوانی را خواندم.فوق العاده بود. البته کلا عقاید یک دلقک را بیشتر دوست داشتم. وجه تشابهشان سیر کل داستان در یک روز بود. خاله ام 4 کتاب برای تولدم (17 آذر) برایم فرستاد یکیش همین نان سالهای جوانی ، بلیارد در ساعت 9.5 ،زنان برابر چشم انداز رودخانه و آدمهای ناباب.همشان هم از هاینریش بل. خیلی خوشحالم کرد. اما 17هم هیچ چیز برای نوشتن از تولدم نداشتم.برایم تنها یک گذر دیگر بود از سالی که باز نمی گردد و افزوده شدن بار مسئولیت هایی که نمی فهممشان بس که بی مفهومند چون صرفا بخاطر افزایش سن تو رشد می کنند. برنامه ام مرور 5 درس قبل از شروع امتحان هاست ولی دست و دلم به کار نمی رود به خصوص راجع به عربی که اول از همه هم گذاشتمش. اتاقم هم وضع فجیعی دارد.دیروز صبح مرتب بود ولی حالا سطل آشغال نقطه ی ثقل اتاق شده و کتاب ها و لباس ها دورش را گرفته اند. میز تحریر هم که توسط یک شتر کوچک و دوستانش و سایر کتاب ها و سشوار و تلفن و بازمانده ی چیپس اشغال شده. در همه ی کشو ها و کمد ها باز است. روی آینه نوشته ام : هرگزکسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخواست که من به زندگی نشستم...! و زیرش چهار گل با چهار رنگ قرمز بنفش صورتی نارنجی کشده ام. یکمی به نظرم چندش آور و شرم آور است که من اینگونه به زندگی می نشینم! در اتاقی بسان طویله ! یا یک ویرانکده ! تازه دچار احساسات فلسفی هم می شوم! پ.ن: جمله از شاملو. پ.ن:اولین آدم های زندگیت هم می توانند ترکت کنند. تو این سالا چیزای زیادی رو تجربه کردم.چیزایی که تا قدرت درکشونو نداشته باشی فقط می تونی ازشون زجر بکشی.حتی اگه خوب باشن. ولی وقتی می فهمیشون بد و خوبش با هم میشه عجیبی که می تونی تحلیلش کنی. یکی از این چیزای عجیب تفکر روانشناسانه بود که نمی دونم چطور یهو از 5 سال پیش در من بیدار شد. همیشه بهش افتخار می کردم چون یه امتیاز مسلم بود در مقابل بقیه.اما گاهی هم آزار دهنده بود.گاهی دلم می خواست ندونم. آدما رو تحلیل نکنم.هدفشونو از رفتاراشون ندونم.و نخوره تو ذوقم. با وجود این درک ها ،بسیار تو انتخاب دوستام اشتباه کردم.چون از تجربه ی اشتباه و هیجانش لذت می بردم.چون بچه بودم.اما می دونستم دارم چیکار می کنم و خوب بازی می کردم. با خودم .به هر حال همه چیز تجربه می شه حتی اگه بار ها تکرار کنی اشتباهو. می گذره. الان از همه ی هم سن و سالام که تو مدرسه می شناسمشون خستم.چون تا ته تحلیلشون کردم. و بیشتر تو ذوقم خورده تا جذب بشم.دلم می خواد دیگه نبینمشون.با تمام وجود دوست ندارم تو دانشگاه با بعضیاشون هم کلاس باشم. سخت ترین قسمت زندگیم،سخت ترین ، گریه ناک ترین ،درد ناک ترین ، غم انگیز ترین قسمت زندگیم تحلیل خودم بوده تا کنون. بغضم گرفته.یاد گریه هام افتادم از کشف گره هایی که به خودم زدم. این تحلیلا تمومی ندارن.چون من ِ درون همیشه جلو تر از فکر ِ منه. و همیشه یه پوز خندی گوشه ی لبش داره و منو به خودم می پیچونه. هر از گاهی به نتیجه هایی می رسم اما چندان رضایت بخش نیست چون همیشه اتفاقات تازه ای در درون آدم می افته که نمی شه به راحتی پیش بینیش کرد.چون از بیرون خودتو نمی بینی. به هر حال الان به جایی رسیدم که کسی نیست از بچه های آشنای مدرسه که تحلیل نشده باشه توسط من.دلم نمی خواد با هیچکدوم دوست باشم.به اندازه ی کافی وسیع هستم که تو وسعت خودم گم بشم.وسعت اکثر دیگران برای من به راحتی قابل کشفه. و این آزار دهندست.بازیاشون رو دلم می مونه.درست نیست برم بگم می دونم می خوای چه غلطی بکنی!!! یه چیز دیگه هم تجربه ی جدیدم در نارو خوردن از نا خود آگاهمه!یه کارایی می کنه که دیگه حوصلمو سر برده. نمی ذاره به کارم برسم. نمی ذاره برنامه های اجتماعیمو درست پیش ببرم.دیگه وقتشه جاشو با من عوض کنه چون زیادی خرابکاری کرده! پ.ن: دلم می خواد به یکی از بچه ها که آدرس اینجا رو اشتباها بهش دادم بگم دیگه اینجا رو نخون چون می خوام پشت سرت توش بنویسم!!! انزوا و تنهایی آدمو معتاد می کنه. معتاد به خودش. به دیدن دنیا بین 4 تا دیوار یه اتاق و به تراوش روحت از جسمت به بیرون.مثل جوهری که به دیوارای اتاقت پاشیده باشه جوهر زندگیتو روی اون دیوارا جا می ذاری. وقتی ازش دور می مونی گم کرده داری. چون دنیای بیرون دیگه دنیای تو نیست. وقتی بین آدما هستی جای خالی جوهرتو حس می کنی. اتاق پناهت میشه. دنیای تو. دنیایی که بیرون پیداش نکردی پس پیش خودت ، بدون حضور مزاحم دیگران اونطور که خواستی ساختیش. اما تو رشد می کنی.چه تو سن بلوغ چه وقتی دیگران تو رو با افتخار یا تحقیر بالغ می دونن. تو رشد می کنی ، فضای اتاق تنگ تر می شه ، جای خالی جوهرت بزرگتر. و درد می کشی . تو دنیای بزرگتری می خوای، دنیای بزرگتری بدون حضور خرابکار کسی. و اینجاست که می فهمی واقعیتو . که دنیا پشت دیوارای اتاقت جریان داره. و اگه تو خودت دستگیره ی درو نچرخونی ، جریانش دیوارا رو رو سرت خراب می کنه. توی این دنیا ی بزرگتر تو با هزاران خرابکار و مزاحم و دزد و قاتل و روانی و اندکی آدم شریکی. پس باید کنار بیای . و تا درد نکشیدی خودتو به جریان این چرخه بسپری. او : گاه نمیدانی کدام :نقش اول زندگی خودت یا نقش دوم زندگی دیگری؟ ــ سر کلاس نشسته ای داری نا خود آگاه پوست لبت را می کنی ، یکهو متوجه ــ می شوی و دست می کشی : ــ ظاهرا زندگی آرامی داری اما استرس و فشار بیچاره ات می کند. ــ می توانی بی دلیل گریه کنی ،بی دلیل که نه،دلیلش را از خودت پنهان می کنی ــ چون اگر بدانی چیست دیگر اشکی نخواهی داشت، همه اش خشم! ــ هنوز عادت نکرده ای به جبر.هنوز گرفتار کشمکش جبر و اختیاری. و نه خود را رها ــ می کنی نه می توانی تاثیر دیگران را بر تصمیماتت تحمل کنی. ــ اعصابت خورد است. ــ کار هایی از قبیل خود ویرانگری و حتی دگر آزاری میکنی! و می دانی خودت هم! ــ شدیدا به فکر جایی دیگری. ــ ذهنت ولت نمی کند.خودش هم نمی داند طرفدارت است یا مخالفت! ــ سر در گمی و در وسعت فضای درونت گم شده ای. من:پیدایم کن نقاشیای من همه تصویر دخترایی هستن که با چهره ی مضطرب و موهای پریشون چمدون به دست ایستادن.جایی رو که ایستادن نمی کشم ولی یه ایستگاه شلوغه. و دخترای نقاشی من مسافرن و لذت خاصی از کشیدن این حالت سرگردانی در چهرشون که بعد تبدیل به ضربان شیرینی میشه می برم. دیروز دکوراسیون اتاقمو عوض کردم.جای تختو میز تحریر و فرشو.کمر دردم گرفتم ! خوبه کمد اونقدر گندست که فکر جابجاییش به سرم نمی زنه وگرنه رودرباستی ای باهاش نداشتم.اینطوری که اتاقمو چیدم یکم فضاش کوچیک شده ولی حس خوبی بهم میده و افکارمو عوض می کنه به قول پگاه یه مدلیه که کسی نمی تونه توش فوضولی کنه ! این اتاق قرمز و نارنجی و زرد منو دیوونه ی پاییز می کنه. تازگیا متوجه شدم که افکارم و روحیاتم اصلا با محیط و اکثر آدمای اطرافم نمی خونه. و من همش دارم کلنجار می رم باهاش که عوضش کنم ولی نمیشه.به خدا پدرم در اومده ولی نمیشه.من روحیه ی طبیعت و تنهایی دارم نه شهر و شلوغی نا مفهومش. وقتی شب می رم رو تاب همش دارم یه دشت پر چمن رو زیر نور ماه تصور می کنم و خودمو که اونجا نشستم و دارم با یه خدایی جر و بحث می کنم و از این لبخندای احساس برتری بهش می زنم.می شینم رو زمین زانو هامو خم می کنم و دستامو روشون می ذارمو دراز می کنم و از روی اون تپه ی زیر ماه به چمنزار عظیمی نگاه می کنم که باد چمناشو زیر و زبر می کنه بعد به صورت من می خوره و من چشامو می بندم.اصلا وقتی رو تابم و این همسایه بغلیه چراغ حیاطشو از اون بالا روشن می کنه یامامانم چراغ اتاقشو روشن می ذاره می خوام دیوونه شم!شب یعنی تاریکی. و تاریکی چیز بدی نیست همون ماده ی سیاه و سیاله که تو همه چی تراوش می کنه و اینو صادق هدایت میگه. وقتی همسایه یا مامانم چراغشونو خاموش می کنن براشون بوس می فرستم.دیگه چراغای حال و آشپز خونه رو نمی تونم چیزی بگم ولی اگه به من بود همه رو خاموش می کردم. حیف که یه ساختمون بلند روبه روی خونمونه ورو پشت بوم خونه ی ما رو می بینه وگرنه می رفتم رو پشت بوم می خوابیدم.تنهایی.هیچکسم راه نمی دادم. حالا شاید یه کاری کردم یه چادری زدم.چه اهمیت داره که اونا بگن دختر فلانی دیوونست شب 1.5 ساعت تاب بازی می کنه تو تاریکی بعد میره رو پشت بوم چادر میزنه می خوابه! مهمه؟ یا مهم اینه که من این لذت ساده رو قربانی قضاوت ناعادلانه ی مردم نکنم و کار خودمو بکنم بی آسیبی به کسی!؟ بعد نوشت:به وبلاگ این دوستم سر بزنین تو لینکام هست:یه محکوم به مرگ! دلم می خواهد بروم یک جای دور ، خیلی دور ، در یک دهکده ی سر سبز پشت یک تپه ی بسیار بلند سبز یک کلبه ی چوبی قشنگ داشته باشم.کسی مرا نشناسد ، کسی گذشته ی مرا نداند و کسی مرا پیش داوری نکند.آنجا زندگی کنم و هر غروب بروم روی تپه بنشینم و دهکده را در آخرین حضور خورشید ، گرم و نارنجی نگاه کنم. زندگی بی دغدغه ای داشته باشم و از نوشتن ، نقاشی کردن ، عکس گرفتن ، اصلا کلا از راه هنر خرج زندگی ام را در بیاورم. هنر آدم را مستقل می کند. خیلی کار ها دوست دارم بکنم آنجا . فقط دلم سکوت و تنهایی و آرامش می خواهد. اینجا همه ی فکر ها با هم به من هجوم می آورند و گاهی یکدیگر را خنثی می کنند. این عدم آرامش است. از ماه دوم تابستان هوس هوای سرد کرده ام.تازگی ها هم لباس های پاییزی ام را از زیر زمین بیرون آورده ام.دلم سرما می خواهد و باران و برف و لبخند پس از لرز و صدای برخورد دندان ها. اگر در آن دهکده بودم دلم می خواست کنار کلبه ام یک چنار کهن داشته باشم که پاییز کلبه ام را نارنجی و زرد می کرد. آخ ... ، چقدر برگ های خشکیده ی پاییززده قشنگند. بعد حتما غروب ها روی تپه آتش روشن می کردم و موسیقی گوش می دادم. لابد یک دوست هم پیدا می کردم.از آن دوست ها ی ایده آل که در حضورشان آرام می شوی ونگران مکالمه های بعدی نیستی. و حتما زیر باران تمام کوچه های دهکده را خیس می گشتیم و شکلات می خوردیم با آب باران. و لابد من گاهی به سرم می زد و در دشت ها ی پشت کلبه ام آنقدر می دویدم که دیگر مطمئن نباشم از کدام طرف باید برگردم و با تاریکی به کلبه ام می رسیدم. و حتما زمستان های آنجا مثل زمستان حیاط خانه ی ما لیز است و قشنگ.و من آنوقت معاشرت بیشتری می کردم که همبازی های بیشتری داشته باشم برای برف بازی. با دماغ قرمز و چشمان اشک آلود و انگشتان یخ زده ، و لرزی که سر تا پایم را گرفته بر می گشتم به کلبه و پشت پنجره به برف و سفیدی بی پایانش خیره می شدم. و حتما در حال آهنگ گوش دادن قهوه ی داغ در لیوان بزرگ می خوردم و شومینه را با زحمت روشن می کردم. و لابد آشپزی هم یاد می گرفتم.دیگر 2 ماه انتظار قیمه نمی کشیدم تا یک نفر یادش بیفتد لپه بخرد! بعد حاضر بودم پیاده به گردش های دور و دراز بروم و شب را کنار آتش بخوابم.با یک کوله پشتی بزرگ و عزمی عظیم!بعد حتما در راه سفر با آدم های جالب آشنا می شدم.از آنهایی که اینجاها نیست. شاید آنوقت مردم دهکده مرا عجیب می دانستند که تنها پشت تپه ای زندگی می کنم و با آدم های عجیب (جالب برای من)معاشرت می کنم. عجیب بودن خوب است. مثل آن حس عجیب سکوت روی تپه که جرقه های آتش بهمش می زنند و هیاهوی دهکده ی پایینش. و ستاره های زیاد شبش ، آنقدر زیاد که نمی توان ازشان دل کند. و گرم شدن پلک ها و بوی خاکستر پیچیده در باد ... واااای خدایا ! می شود ؟ از آینده ی نا معلوم ، از آینده ی تکراری ، از ترس از تنهایی ، از تن دادن به کار هایی که دوست ندارم، از بازی کردن نقش هایی که مال من نیست ، از زندگی کردن برای دیگران ، از بی اعتمادی دیگران ، از درک نشدن توسط کسانی که همیشه دور و برم هستن و تلاشی برای درک کردن من نمی کنن ، از فهمیدن حقایقی راجع به خودم که دوسشون ندارم ، بیزارم. چشمانمان را باز کردیم گفتند این دنیاست برو زندگی کن بدون اینکه بدانیم چگونه دیدیمو تقلید کردیم. بدون اینکه بدانیم چکار می کنیم به خیالمان زندگی کردیم. در چهار چوب ها و کهنه قاب های خاک گرفته درجا زدیم و جاده ای که در خیالمان می پیمودیم چیزی جز تصویری از جاده بر دیوار مقابل نبود. وابستمان کردند ، تا درد دل کردن را در دل هایمان حس کنیم. به زور به ایمانمان آوردند ،تا رنج کفر را بچشیم. به عشق وسومان کردند ، تا تلخی دروغ را بچشیم. بازیمان دادند ، تا به امید آخر بازی زنده باشیم... و این شد وضعیتی که ما هم اکنون داریم. ندانستیم که بودند اما هر لحظه را به امید فرار از دستشان سر کردیم. می شینم فکر می کنم ، فلسفه می بافم ، مرگ رو سبک سنگین می کنم ، احتمال زندگی بعد از اون رو می سنجم ، به خدا پوزخند می زنم ، گاهی هم لبخند ، گاهی هم قهر می کنم باهاش.(در اینجور موارد با دنیا مشکلی پیدا کردم) گاهی هم وجودشو نقض می کنم.(تقربا همیشه).بعد کتاب می خونم کتابایی که تازه از اون دوست بابابزرگم با افتخار یه دختر 16 ساله ی کتابخون خریدم.گاهی پیله می کنم به یه کتاب بار ها و بار ها یه سری قسمتاییشو می خونم .دیوانه وار.مثل پیکر فرهاد کتاب مورد علاقم.بعد می رم می شینم روی تاب توی حیاط و همزمان آهنگ کوش می دم. و وحشیانه تاب می خورم مثل یه بچه ی 8،7 ساله ی تخس.بعد احساس خوش بختی می کنم.خوش خوشک می خندم و با خودمو افراد توی ذهنم زیر لب حرف می زنم. با خودم فکر می کنم چی می شد یکیشون می تونست بیاد تابم بده که انقدر پاهام خسته نشه.نگاه متعجب مامانم یا شهلا خانم یا مریم خانمو از پشت شیشه ی در آشپز خونه می بینم.اهمیت نمی دم، می دونم در این لحظه من به هیچ کس و هیچ چیز آسیب نزدم ، پس حق دارم به خوش بختی کوچکم ادامه بدم. و ادامه میدم تا جایی که تاب به میله بالاش که به سایه بون می رسه (توضیح موقعیتش سخته) برخورد می کنه.بعد کمی کوتاه میام.انقدر تکرار میشه که هوا تاریک می شه و خفاشا بیرون میان. گاهی به سمتم هجوم میارن و مجبور می شم دست و پامو جمع کنم که تو هوا ولو شده.بعدش کم کم وجودمو درک می کنن و طرفم نمیان.کم کم احساس درد شدیدی در ناحیه ی کتف و کمر و پشت پاهام می کنم که از برخورد مداوم با میله ی تاب به وجود اومده.از تاب پایین می رم با سر گیجه و عدم تعادل دمپایی هایی که پرت کرده بودمو می پوشم.گرچه پاهام حالا حسابی خاکیه اما باید دمپایی هامو تا دم در همراهی کنم. بعدشم متاسفم که خودمو لو می دم اما پاهامو با فرش اتاق تمیز می کنم(!) و به همون وضع تو ی تختم می رم و خوابای کمدی می بینم.مثل مرد خوش قیافه ای که می خواست با یه کرم شب تاب که قرار بود به آدم تبدیل بشه ازدواج کنه! من همش ایراد می گرفتم که آخه چجوری؟مگه می شه؟حدس می زنین چرا؟بلــــــه! من به اون کرم حسودی می کردم!از خواب که بیدار می شم تعجب می کنم،بعد لبخند می زنم،بعد پیش والدم احساس شرمندگی می کنم بخاطر این خواب احمقانه! همین. پ.ن:آقای خوش قیافه من قصد ازدواج باشما رو ندارم(فعلا زوده حالا بعدا) اما دوست داشتم توی خواب به من توجه کنین نه به اون کرم! اه! پ.ن:من واقعا موجود شلخته ای هستم.اما همینه که هست،اگه کسی مخالفتی داره سعی کنه باهاش کنار بیاد چون من عوضش نمی کنم. پ.ن:آپ متفاوتی بود نه؟
| Design By : Pichak |

