طناب ماه

. . .

وقتی حقیقتا وارد خود درمانی می شوم،

وقتی از تقلب هایم دست می کشم ، به خودم باج نمی دهم ،

اولین چیزی که اتفاق می افتد افسردگیست.

آن سوی دیگر دیواری که پشتش پنهان شده ام،تنهایی عظیمی نشسته است ،

خوددرمانی یعنی گشودن و با آن تنهایی مواجه شدن.

همیشه راه گریزی برایش داشته ام،راهی که مانع از دیدن آن سوی دیوار  شود ،

که مرا بیمارتر می کند.

اما باید با حقیقت روبه رو شد پیش از آنکه دیوار توهمات فرو بریزد و زیر آوارش بمانم ،

باید از آن بگذرم.

پ.ن:گذشتن از در قاعدتا نمی تواند فقط خوددرمانی باشد به گمانم به یک روانکاو    

       احتیاج دارم.

نوشته شده در ۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

در پیاده رو قدم می زنم یا سری پایین و نگاهی دوخته شده به کفش ها.فکر می کنم

بیرون از خانه چیزی از دوشم برداشته می شود که افکارم عوض می شوند،یا شاید 

چون غریبه می شوم والدانه خودم را پیش داوری نمی کنم.به هر حال طور دیگری 

می شوم ناخود آگاه،آرامشی که با آرامش خانه فرق دارد پیدا می کنم.عطر یاس قدم 

هایم را منحرف می کند،نمی توانم مقاومت کنم،ناچار به کوچه ای می پیچم که شاخه 

های عطر آگین یاس از دیوار بلند اولین خانه اش آویزانند.می دانم اگر بپرم هم دستم 

نمی رسد.در کوچه آرام تر راه می روم،وقتی فکرم به جایی گیر می کند قدم هایم رو به

سکون می روند،بعد متوجه می شوم و ادامه می دهم.جلو تر پسر بچه ای توپش را به

دیوار مقابل می کوبد،توپ که بر می گردد با پا مهارش می کند،کمی آن طرف تر خانواده

ای خندان از ماشینشان پیاده می شوند و از خانه ی روبه رو 2 پسر در سن و سال من

با دوچرخه بیرون می آیند.می گذرم.به راست می پیچم در حالی که ای نازنین را زمزمه

می کنم.در این کوچه خانه ی دیگریست که شاخه های یاسش را از دیوار کوتاهش  

بیرون گذاشته،می ایستم و دست دراز می کنم،چند دانه یاس می چینم،می بویم و 

تهش را می مکم،شیرین است،یاس ها را باز جلو بینی ام می گیرم و مدهوش از عطر

شان،مستانه راه می روم،اینجا دست راست کوچه ی ماست،به ساختمان بلند و سبز

رنگ نگاه می کنم،حدس می زنم فیلمم در دوربین مخفیشان ضبط شده باشد،همیشه

برایشان اخم می کنم،چند گام جلو تر خانه است.

نوشته شده در ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

تابستان را آخر پاییز دوست دارم، زمستان را اول تابستان، پاییز را آخر تابستان ،

و بهار را اول بهار.

آهنگ های شاد را در هوای روشن و روی تاب دوست دارم،آهنگ های غمگین را زیر پتو

آهنگ های عجیب را در تاب بازی های شبانه.

من مثل همه(خیلی ها)زیر این آفتاب زیبا،کنار این گل های خوشرنگ،حال خوبم را 

دوست دارم،و ازش لذت می برم.اما عجیب است که شب های سرد و غمگین هم حال 

 بد و فسرده ام را دوست دارم ولی به نوعی دیگر.

من آدمیم که استعداد همه جور آدمی بودن را دارم،آدم فلسفی،آدم افسرده،آدم 

سادیست،آدم شنگول،آدم عجیب، آدم بی رحم، نه به آن صورت که هر آدمی در 

موقعیتی رفتاری نشان می دهد.به صورت شخصیتی که تا مدتی با من می ماند.

اگر شخصیتی را در خودم ایجاد کنم دیگر جزئی از من می شود،گوشه ای ذخیره 

می شود،حتی اگر استفاده اش نکنم،دیگر از بین نمی رود،برای همین باید مواظب 

باشم دنبال هر احساسی را که بی ربط در من ایجاد می شود نگیرم.

نوشته شده در ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

آدم هایی هم هستند که هیچ از این دردهای من نکشیده اند.هیچ خودویرانگری فلسفی

نکرده اند.هیچ این همه گره نخورده اند.این همه نباخته اند.متنفر نشده اند.دل نکنده اند

در این سن.متناسب سنشانند.شب ها می خوابند واقعا.چه بشود مگر که شبی برای

گریه شب بخیر بگویند.چه می دانند بلاتکلیفی چیست.دیدن و اجبارا خفه شدن چیست.

ترسیدن چیست چیست چیست...

نوشته شده در ٢٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

سر کلاس زبان نشسته ام پشت میز های سفید ردیف سمت راست طبقه ی سوم،

سر میز(نه کنار دیوار)نفر جلویی مشغول خواندن است،از من قبل از عید پرسیده بود.

امروز 5/5 تا 8 کلاس دارم فردا هم امتحان 1 فصل شیمی.وقت کم است باید از آن روش 

فشرده استفاده کنم.این درس برایم مهم است.تازگی ها رشته ها دور سرم می چرخند

ستاره وار.حتی مهندسی شیمی.به بابا گفته بودم با مسئول کتابخانه صحبت کند که

کارتم را تمدید کند.امروز که نمی شود اما اقلا برای سه شنبه که زود تعطیل می شوم

باید بروم و 3 فصل زیست بخوانم برای آزمون آقای پ.خوبی کتابخانه رفتن این است که

محل درس می شود آنجا،و تمام تلاش ها و استرسهایشان را آنجا می گذاری برای

هر بار رفتن و بر که می گردی دیگر با تو نیستند خانه می شود محل آرامش دیگر در و

دیوار تو را یاد درس های باقی مانده نمی اندازد.

باید اعتراف کنم از دبیر زبان بدم می آید یکی نیست بهش بگوید خانم اینجا تگزاس 

نیست!طبیعی باش!خیلی ادا و اصول دارد!

هه!شلوار جین پوشیده ام سنجاق قفلی مقنعه را هم نزده ام و موهایم بیرون اند!

هه هه!اما ناخن هایم را گرفته ام!شکستی بزرگ!و انگشتانم را بسان دست های

زمخت رختشویان به لباسم می مالم!

اگر با ط و ف کتابخانه برویم هر روز عصر می توانیم(مثل پارسال )برای برگشتن یک

پیاده روی حسابی داشته باشیم.جانمی!!!من عاشق پیاده روی ام و سیب خوردن

و هندز فری!که هر چه تیکه می اندازند نمی شنوی و به طور کاملا طبیعی بی محلی

می کنی!و اعصابت هم خورد نمی شود.البته برای من کمی ریسک دارد.ریسک 

لبخند زدن به مردم!یک چیزی که خیلی مرا به خنده می اندازد و کیف،تصور این است

که وسط خیابان بپری در بحث آدمها،مثلا یک زن و شوهر دارند سر چیزی دعوا می کنند

تو سرت را از بین سرهاشان تو می آوری و با ولع می گویی نه خداییش حق با شوهرته!

(زنته!):ی یادم می آید شمال که بودیم یکی از آن روز های آخر که من تحت اثر کتوتیفن

خواب آلود بودم رفتیم در خیابان های صومعه سرا پیاده روی.من ترنج گوش می دادم و 

به طرز غریبی به ندای والدم جواب منفی می دادم.آن هوای مرطوب و سنگین، چشمان

ورم کرده و سوزناک من و حالت مستانه راه رفتنم از خواب آلودگی را خوب به یاد دارم.

یک نوع حال بد عجیب خوب بود.اما این حال را برای پیاده روی های آینده نمی پسندم

دلم سرخوشی قهقه می خواهد و همان لبخند های ناخود آگاه.

نوشته شده در ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

به هم ریختش خوشگل تر نیست؟؟؟

 

نوشته شده در ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

می دانی جدید ترین تجربه ی احساسی-فلسیم انکار من بوده.

گاهی هم انکار هر چیز که ادعای بودن می کند به جز خودم.یا همه هستند یا من.

گاهی حس نمی کنم بودنم را.انگار فقط یک جفت چشمم که می بیند و دیده نمی شود.

نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

نمی دونم از کی اما مدتی میشه که اجازه ی یه سری قضاوتایی رو از خودم گرفتم.

یه سری خوب و بد گفتن با خودم در مورد آدما.فکر کنم ایدش از اینجا میاد که گاهی

به خودم می گم تا وقتی از درستی و نادرستی خودت مطمئن نیستی راجع به بقیه

اظهار نظر نکن.ظاهرا با نظر درست میاد ولی در واقع  این قضاوتا و فکرا راجع به بقیه

قسمت مهمی از ذهن و زندگیه که من نمی دونستم و به همین ترتیب این قسمت از

ذهنمو از خودم گرفتم و نه تنها از درستی و نادرستی هیچ جای درون خودم مطمئن

و آگاه نشدم بلکه گاهی در خلسه های احمقانه ی فلسفی به انکار وجودم می رسم

و این بسیار آزار دهنده و تجربه ی ناشیرینیه.در واقع فکر می کنم آدم از قضاوت دیگران

و مقایسشون با خودش به درک و آگاهی از خودش می رسه(البته طبیعتا نه با افراط)

و اینه که وقتی وجود داشتنمو در یه مکان حس نمی کنم نباید از منگی و خیرگی نگاهم

تعجب کنم و انتظار داشته باشم مثل همیشه به حرفا عکس العمل نشون بدم.

بله من دچار گمشدگی در خود شدم و خوبه که اقلا می دونم چم شده.

باید کمتر فکر کنم.دارم ابلوموف می شم.

نوشته شده در ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

یک چیزی در مغزم می ترکد و کلمات سرازیر می شوند.خودشان را از تو به پیشانیم

می کوبند و حسشان می کنم.گوشی را بر می دارم بر گوشم می گذارم.با شخصی

که پشت خط نیست و در واقعیت هم نیست حرف می زنم.ظاهرا او والد است و من

کودک.میگویم دلم می خواهد بروم در خیابان یقه ی یک نفر را بگیرم بگویم چند کار

می خواهم با تو انجام دهم.1-با هم گلاویز شویم و همدیگر را بزنیم.به شرطی که

جایی از هم را شکنیم.3-مرا بغل کنی 2-با هم حرف بزنیم4-کمی در پیاده رو ها قدم

بزنیم ومی توانیم قهوه ای هم بنوشیم در بک کافی شاپ.دیوانه وار حرف می زنم.گاهی

بغض می کنم.بی ربط.سرم را به طرف در بر می گردانم می گویم:نمی خواهم فحشت

بدهم برو بیرون! بعد به دیوار می گویم من اسمی ندارم.میگویم روی من اسم نذار.

به نیستِ پشت خط می گویم حس می کنم از خودم خیلی دورم احساس بی هویتی

می کنم.از خودم در آینه می ترسم.از نگاه مالیخولیاییم.از چشم های قرمزم.اسمم

برایم غریبه است.لحنم برایم غریبه است.حرکاتم هم.از کسی که گذشته اش را به

یاد نمی آورد هم وضعم بدتر است.گذشته را به یاد می آورم ولی من ِ درونش من

نیست. و حس می کنم این خاطرات من نیست.

از خودم می ترسم.گوشی را پرت می کنم.با حرکتی سریع بلند می شوم.کنار پنجره

می روم.پرده را کمی کنار می زنم.به دانه های کم رنگ برف نگاه می کنم که با فاصله

بر بنفشه های باغچه ی کوچک کنار پله ها فرود می آیند با صدای کشدار و لرزانم می

گویم من از همه از خودم خیــــــــلـــی دووووورررمــــــم.سرم را آرام به دیوار می زنم.

می روم آن طرف اتاق بر زمین می نشینم و به کمد تکیه می دهم.دستگیره ی کشو

در کتفم فرو می رود. و دردم می گیرد.می گویم این اتاق.....طبیعت......بعد یکهو

شروع می کنم به گفتن نام تمام اشیای اتاق:چهار تا دیوار ، زمین، سقف،فرش،کمد

،چراغ ،تخت ،تشک ،پتو ، میز، در ،بعد رنگ ها را می گویم.منظورم با خودم این است

که من با اینها خو گرفته ام اجبارا زیر زور خودم. نارنجی قرمز زرد سبز آبی صورتی

صورمه ای سفید بنفش قهوه ای آجری.اطراف را نگاه می کنم دیگر رنگی نمانده آها

خاکستری ،نقره ای.دستم را با حرکتی غریب روی گوشی رو زمین می اندازم و به سوی

خودم می کشمش.آدمهای درون ذهنم تعجب می کنندگوشی را بر گوشم می گذارم

به گوشه ی سقف زل می زنم می گویم بهش:حس می کنم از بعد انسانیم خارج

شده ام. و دارم تبدیل به یک خرگوش می شوم. شاید هم خر!خنده ام می گیرد.

چشمم به شتر کوچک رو میز می افتد.می گویم شاید هم شتر.بعد می پرسم به

نظرت کدام یک از اینها هستم.خرگوش  خر یا شتر؟

ملتمسانه می گویم:خواهش می کنم بگو خرگوش.اینرا دوست دارم.

بعد روی زمین ولو می شوم.به سقف نگاه می کنم فکر هایی می کنم که شاید به هیچ

بوده اند.قلت می زنم و روی شکم می خوابم.به روزنه ی نوری که از زیر در می آید نگاه

می کنم باز قلت می زنم ریاکارانه لبخند می زنم و می گویم:چه کسی باور می کند

من این همه دیوانه باشم؟ چه اهمیتی دارد.

پ.ن:یک جایی بهش گفتم من مثل یک احمقی هستم که در آشپزخانه یواشکی در

غذایم سم می ریزم به خودِ روی مبل نشسته ام نگاه می کنم که حواسش نیست

بعد با لبخند دروغینی سینی غذا را مقابل خودم قرار می دهم و با اولی قاشق که

من به دهانش می گذارد خودم را مسموم می کنم. و می کشم.آری خودم را مسموم

کرده و می کشم و یک درد به درد هایم اضافه می شود.

پ.ن:اینها یعنی چه؟

 

نوشته شده در ٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

یک مشت صدا و حرف مغزم را پر کرده اند.یک مشت مکالمه ی درونی بیهوده که هر کدام

یک نظر می دهند یکی آن یکی را نقض میکند آن یکی سکوت می کند و دیگری جواب

می دهد.بی آن که توجهی به وجود من کنند.انقدر این صدا ها مبهم و کشدارندکه تحمل

دیگر صدا های خارجی را ازمن می گیرند.هر لحظه حس می کنم دیگر طاقتم طاق شده.

دلم دیگر داد زدن هم نمی خواهد.دلم می خواهد بی حرف سربه یک سوی خیابان

بگذارم.فکر دیگران را نکنم،فکر برگشتن را نکنم،فکر سوال ها و جواب هایم را نکنم.فقط

بروم از اینجا.شاید آدم های درونم آرام بگیرند در تنهایی خلل ناپذیری که جایی دور از

همه داشته باشم.شاید کم کم یکی یکی سکوت کنند. شاید آنوقت با ارامش بتوانم

آهنگی را زمزمه کنم.مجبور نباشم شاهد چیزی باشم جز گذر آدم ها و ماشین ها، از

ارتفاع و جریان زندگی بیرون از من.

نهایتا نیم ساعت از این حالت شوم جدا کنم خودم را که فکرم درد نگیرد و اخمم باز شود

آن نیم ساعت هم اگر نباشد قلبم از زور غصه می خشکد.

اصلا چرا باید وظایفی را که دیگران بر طبق اصل عقده بر من تحمیل کرده اند_دیگرانی که

در اصل ربطی به آنها ندارم ولی آنها دوره ام کرده اند_انجام دهم؟

آنها هم چیز هایی بوده که کسانی بهشان تحمیل کرده اند. و حالا بی شهامتیشان را

می خواهند در من زنده کنند.آیا پس از همه ی اینها کسی ازشان می آید از من بخاطر

اجرای نمایشنامه ی از پیش نوشته اش برای من تشکر کند؟

یا باز هم بهانه و ایراد جور می کند که خطوط زندگیم از خط کشی هاش بیرون نزند؟

چه باید بکنم؟از خودم مطمئن نیستم،می ترسم شهامتم ته بکشد پس از تصمیم و

شروع و در ادامه خاموش کنم.بترسم و پشیمان شوم.و راه برگشتی نباشد.

چه باید بکنم؟

پ.ن:بحث خانواده نیست بحث آدمهای یک شهر است.

پ.ن:چند بار زندگی می کنیم که حتی یک بار از قفس نپریم؟

نوشته شده در ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak